ورود | ثبت نام
×
Image
ورود به حساب کاربری

Discharge

معنیDischarge:اعمال کردن خالی کردن
مترادف : unloading; ejection; release, removal of an obligation; gunshot
مثالهایی از کاربرد این کلمه
He lost both his legs in an explosion and was discharged from the navy.
 
Jefferson's gun accidentally discharged, killing him.
 
The captain gave the order to discharge the cargo.
 
 

توسعه کلمه:

در فیلد زیر مثالها، کاربردها، نوع کلمه، مترادفها، متضادها و دیگر موارد را به اشتراک گذاشته و در مورد هر یک نظر خود را اعلام نمایید.

© 2026 تمامی حقوق محفوظ است. آدرس:‌ تهران بالاتر ازمیدان ولیعصر -بعد از تقاطع زرتشت - خیابان پزشک پور - پلاک 12 - ساختمان معین

اشتراک در شبکه های اجتماعی

برای به اشتراک گذاشتن این مطلب با دوستان از دکمه های زیر استفاده بفرمایید.