| معنیPrompt:بی درنگ |
| مترادف : performed on time, done immediately; swift, quick; alert, nimble, brisk |
| مثالهایی از کاربرد این کلمه |
| His job is to prompt the actors when they forget their lines. |
| کار او این است که اعلان کند به بازیگران زمانی که آنها خطوط خود را فراموش کرده اند |
| News of the scandal prompted a Senate investigation. |
| What prompted that remark? |
توسعه کلمه:
در فیلد زیر مثالها، کاربردها، نوع کلمه، مترادفها، متضادها و دیگر موارد را به اشتراک گذاشته و در مورد هر یک نظر خود را اعلام نمایید.
