manager, management, to manage, manageable
مدیر، مدیریت، مدیریت کردن،مدیریت کردنی
He finally managed to find an apartment near his office.
او سرانجام مدیریت کرد که یک آپارتمان نزدیک دفترش بیابد.
manager, management, to manage, manageable
مدیر، مدیریت، مدیریت کردن،مدیریت کردنی
He finally managed to find an apartment near his office.
او سرانجام مدیریت کرد که یک آپارتمان نزدیک دفترش بیابد.
فکر، فکر کردن، بافکر، بی فکر، از روی فکر
I can't think where I put it.
نمیتوانم فکرکنم که آنرا کجاگذاشتم .
adviser, advice, to advise, advisable
مشاور، نصیحت، نصیحت کردن، نصیحت پذیر
I advise you to think very carefully before making any decision.
توصیه میکنم قبل از گرفتن هرتصمیمی بادقت فکرکنی.
evidence, evident, evidently
شواهد و مدارك، بارز، بطور بارزی
His belief in divine aid was evident to all.
عقیده اش درخصوی کمکهای الهی برای همه آشکاربود.
to enlarge, large, enlargement, largeness،Largely
توسعه دادن، وسیع - بزرگ،توسعه بزرگی، وسعت بزرگی، بطور وسیعی
A horse's natural desire for affection can be extended and enlarged.
خواسته طبیعی یک اسب برای محبت می تواند گسترده و بزرگ باشد.
distinction, to distinguish, distinct, distinctive, distinctly, distinctively
تمیز- فرق، تشخیص دادن، تمیز دادن ،مجزا، مشخص - ممتاز، بطور مجزا، بطور مشخص
There's not a lot that distinguishes her from the other candidates.
تمایزی بین نامزها وکاندیداها وجود ندارد.
population, populate, populated
جمعیت، ساکن شدن، پر جمعیت
Other industrialized and densely populated countries have similar problems.
کشورهای پرجمعیت وکشورهای صنعتی مشکلات مشابهی دارند.
|
کلمات هم خانواده dependence, to depend, dependent, independence, independent, dependently, independently, self-dependent, self-dependence وابستگی، وابسته بودن، وابسته، استقلال، مستقل،بطور وابسته،بطور مستقل، وابسته به خود، وابستگی به خود |
| مثالهایی از کاربرد این کلمه |
| Our relationship was based on mutual dependence. |
| I don't want to depend too much on my parents. |
| The price is dependent on how many extras you choose |
|
کلمات هم خانواده protection, to protect, protected, protective, protectively حفاظت، حفاظت کردن، حفاظت شده، حفاظتی، بطور حفاظتی |
| مثالهایی از کاربرد این کلمه |
| He asked to be put under police protection. |
| He was extremely protective of his role as advisor. |
| Each company is fighting to protect its own commercial interests. |
|
کلمات هم خانواده celebration, to celebrate, celebrity جشن، جشن گرفتن، شخص نامدار |
| مثالهایی از کاربرد این کلمه |
| a party in celebration of their fiftieth wedding anniversary |
|
Does he find his new celebrity intruding on his private life? |
|
کلمات هم خانواده passage, passenger, to pass, past متن یا محل عبور، مسافر، قبول شدن درامتحان یا عبور کردن، گذشته و پیشین |
| مثالهایی از کاربرد این کلمه |
| The firm cannot afford to carry passengers. |
| The past month has been really busy at work |
|
کلمات هم خانواده industry, industrialization, industrialist, to industrialize, industrious, industrial, industrially صنعت،صنعتی سازی، صنعت گر، صنعتی کردن، سخت كوش، صنعتی، بطور صنعتی |
| مثالهایی از کاربرد این کلمه |
| We need to develop local industries. |
| مانیاز به توسعه صنایع بومی داریم |
|
کلمات هم خانواده survivor, survival, to survive, surviving زنده ماندن |
| مثالهایی از کاربرد این کلمه |
| A movie has been made about the last remaining survivor of the tribe. |
| فیلم درخصوص آخرین بازمانده قبیله ساخته شده . |
| They spent two months in the jungle, surviving on small animals and fruit. |
|
کلمات هم خانواده intend, intention, intentional, intentionally تمایل داشتن، تمایل يا میل،عمدی، عمدا |
| مثالهایی از کاربرد این کلمه |
| It was not my intention that she should suffer. |
| خواسته وتمایل من نبود که او رنج ببرد. |
|
I kept my statement intentionally vague. |
|
کلمات هم خانواده tend, tendent, tendency تمایل داشتن، متمایل، گرایش یا تمایل |
| مثالهایی از کاربرد این کلمه |
| People tend to think that the problems will never affect them. |
| مردم تمایل دارند فکرکنند مشکلات روی آنها تاثیر نخواهدگذاشت . |
| There is a growing tendency among employers to hire casual staff. |
|
کلمات هم خانواده to ensure, sure, surely مطمئن کردن، مطمئن، مطمئنا |
| مثالهایی از کاربرد این کلمه |
| I hope you are sure of your facts. |
| امیدورام ازحقیقت مطمئن باشی . |
| ‘They’re getting married.’ ‘Surely not!’ |
|
کلمات هم خانواده fortune, misfortune, fortunate, fortunately, unfortunate, unfortunately بخت و شانس، بد شانسی، خوش شانس، خوشبختانه، بد شانس، متاسفانه |
| مثالهایی از کاربرد این کلمه |
| I was late, but fortunately the meeting hadn’t started. |
| دیر شد، اما خوشبختانه جلسه شروع نشده بود. |
| You don't have to spend a fortune to give your family tasty, healthy meals. |
appetite, appetizer, appetizing
اشتها، اشتها باز کن (پیش غذا)، اشتها اور
specialist, specialty/ specialization, to specialize, special, specially
متخصص،كالا با کیفیت ویژه/ تخصصی يا ويژه كاري، متخصص شده يا اختصاصي كردن، خاص يا ویژه، بویژه
sharpen, sharpener, to sharpen, sharp, sharply
تیز کردن، تیز کننده، تیز کردن، تیز،به تیزی
nutrition, nutrient, nutritionist, nutritious, nutritiously
تغذیه، موادغذایی، کارشناس تغذیه، مغذی، بطور مغذی
knowledge, to know, knowledgeable, knowledgably
دانش، دانستن يا شناختن، مطلع، ازروی اطلاع
competitor, to compete, competition, competitive
رقیب، رقابت کردن، رقابت، رقابتی
to defend, defense, defender, defensive, defensively
دفاع کردن، دفاع، مدافع، تدافعی، بطور تدافعی
preference, to prefer, preferential, preferable, preferably
برتری يا اولویت، ترجيح دادن، مقدم يا ارجح، قابل ترجیح، ترجیحا
society, to socialize, social, sociable, socially
جامعه، اجتماعی کردن، اجتماعی، اجتماعی(شخص)، از نظر اجتماعی
description, to describe, descriptive, describable, indescribable
توصیف يا شرح، شرح دادن، توصیفی، قابل توصیف، غیر قابل توصیف
analysis, to analyze, analytical, analytically
تجزیه و تحلیل، تحلیل کردن، تحلیلی، از نظر تحلیلی
trainer, trainee, training, to train
مربی، کار اموز،اموزش، اموزش دادن
segregation, to segregate, segregated
جدایی، جدا کردن، جدا شده
employer, employee, employment, to employ, employed, unemployment, unemployed
کار فرما، کارمند، استخدام، استخدام کردن، شاغل، بیکاری، بي كار
courage, to encourage, encouragement, encouraging, discourage, discouragement, discouraging
شجاعت، تشویق کردن، تشویق، تشویق کننده، مايوس کردن، یاس، مايوس کننده
to understand, understanding, misunderstanding
درک کردن، فهم، سوء تفاهم
definition, to define, definite, definitely
تعریف، تعریف کردن، قطعی، قطعا